درآوردندش از درچون یکی کوه دل وجانی به زیرکوه اندوه
مَلِک فرمود تابنواختندش به هرگامی نثاری ساختندش
به هرنکته که خسرو سازمیداد جوابی هم به نکته باز میداد
نخستین بارگفتش کزکجایی؟ به گفت ازدارِ مُلک آشنایی
بگفت آنجا ز صنعت درچه کوشند؟ بگفت اَندُه خرندوجان فروشند
بگفتاجان فروشی از ادب نیست بگفت ازعشقبازان این عجب نیست
به گفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ بگفت ازدل تومیگویی، من ازجان
بگفتا عشق شیرین برتوچون است؟ بگفت ازجان شیرین آن فزون است
بگفتا دل زمهرش کی کنی پاک؟ به گفت آنگه که باشم خفته درخاک
بگفتاگرخرامی در سرایش بگفت اندازم این سر زیرپایش
بگفتا رو صبوری کن درین درد بگفت ازجان صبوری چون توان کرد؟
بگفت اوآن من شد زومکن یاد بگفت این کی کندبیچاره فرهاد
چوعاجزگشت خسرودرجوابش نیامدبیش پرسیدن ثوابش
به یاران گفت کزخاکی وآبی ندیدم کس بدین حاضرجوابیش!!!